|
|
|
|
|
زندگی نو نویسنده : اورهان پاموک ( نویسنده اهل کشور ترکیه ) ترجمه ارسلان فصیحی انتشارات ققنوس 1381 چون شنیده بودم چه بلاهایی سر آدم هایی مثل من آمده که با خواندن یک کتاب زندگیشان از مسیر خارج شده . سرگذشت کسانی را شنیده بودم که کتاب اصول فلسفه را خوانده ٬ به تک تک کلمه های کتابی که در عرض یک شب خوانده بودند حق داده پپپو روز بعد عضو " پیشاهنگ نوین پرولتاریا ی انقلابی " شده ٬ و سه روز بعد در جریان سرقت از بانک گیر افتاده و ده سال آب خنک خورده بودند. این را هم می دانستم که بعضی آدم ها یکی از کتاب های اسلام و اخلاق نو یا خیانت غربزدگی را می خوانند٬ در عرض یک شب از میخانه به مسجد می روند٬ روی قالی های سرد ٬ میان بویگلاب ٬ منتظر مرگی می نشینند که پنجاه سال بعد به سراغشان می آید. کسانی را هم می شناختم که اسیر کتاب هایی مثل آزادی عشق یا خودشناسی می شوند. بیش تر این ها کسانی بودند که به طور ذاتی می توانستند طالع بینی را باور داشته باشند٬ اما آن ها هم با کمال صمیمیت می گفتند: " این کتاب در عرض یک شب زندگی ام را به کلی عوض کرد! " " 19 " از خفه شدن در عشق می ترسیدم. " 20 " می ترسیدم که نتوانم خودم را در دل هیچ دختر زیبایی جا بکنم. " 20 " پرسید : " چه چیزی تو را به کتاب وابسته کرده ؟ " انگار از روی الهام خواستم بگویم " این که تو کتاب را خوانده ای " ٬ ای فرشته. این فرشته دیگر از کجا پیدایش شد! حسلبی قاطی کرده بودم٬ اغلب سیم هایم قاطی می کند٬ اما بعد یکی به دادم می رسد٬ شاید هم فرشته. " 28 " وقتی دختری فوق العاده زیبا ٬ دختری دوست داشتنی به آدم این تور نگاه می کند٬ چطور باید بود؟ " 28 گ آدم هایی مثل من در چنین مواقعی ٬ برای پنهان کردن تپش قلبشان به خود می پیچند. " 29 " گفتم : " آن دنیا وجود دارد ! تو هم آن قدر خوشگلی که حتما از آن جا آمده ای ٬ می دانم." " 30 " از دست رفته بودم " 31 " دلم که مدام می تپید و چه زود این ادا و اطوار ها را یاد گرفته بود! عاشق شده بودم ٬ می خواستم خود را به دست معیار دلم بسپارم " 31 " گوشه ای دیگر از قلبم آب شد و رفت. " 35 " دلم به حال خودم می سوخت " 35 " خیلی شنیدم ٬ خیلی خواندم که عشق دردی است سودمند. " 51 " جان را چه کار آید گرت جانان نباشد. " 52 " عاشق شده و حس کرده بود به طرف زندگی نو خواهد رفت ٬ من بودم . " 54 " چیست که زندگی را ناقص می کند ؟ " 66 " تنها راز مشترک هستی و عشق و زندگی و زمان را مشتاقانه کشف کنم " 70 " جایی خوانده بودم که اقبال کور نیست ٬ نادان است . با خود گفتم بخت و اقبال تسلای کسانی است که آمار و احتمالات نمی دانند. " 70 " در همه چهر هاش آن سرزمین طلایی را می دیدم و با خود می گفتم : سر هیچ درسی نیاموختم ٬ توی هیچ کتابی نخواندم ٬ در هیچ فیلمی ندیدم ٬ وه چه زیبا بوده است نگریستن عاشق بر معشوق خفته اش ٬ ای فرشته . " 84 " بار اول که محمد را دیدم فوری فهمیدم که زندگی ام به کل عوض می شود . قبل از دیدن او زندگی ای داشتم ٬ بعد از شناختنش زندگی ای دیگر دارم. " 91 " تنها راه آوردن دنیای دوردست به این دنیا هم عشق است. " 92 " راستش ٬ بی عدالتی و آدم بد همه جای دنیا هست ! مهم این است که آدم طوری زندگی کند که بتواند خوبی درونی اش را حفظ کند. " 144 " من هم نسبت به فقر ٬ نادانی و حماقت اطرافم خشمی توام با ناراحتی حس کردم " 152 " نگاه کردن به دنیا ٬ به معنای واقعی کلمه نگاه کردن و دیدن ٬ کاری بسیار لذتبخش بود. " 252 " او می دانست ٬ به آن سو گذر کرده بود ٬ او دانش زندگی نو را داشت و از من مخفی اش می کرد ٬ من اما ٬ چیزی نداشتم جز امید کم رمق به دست آوردن جانان . " 257 " 90 صفه آخر کتاب هم باشد برای خودتون اگر خوندید. شرمنده . ///////////////////////////////////// امشب که کتاب را تمام کردم حیفم آمد بقیه جاهایی که علامت زدم برای شما ننویسم . گاهی برای آن که بتوانم دوباره با احساس و اعتقاد کار کنم ٬ ساعت ها ٬ روزها وقت لازم است. " 258 " کتاب خوب٬ چیزیست که کل دنیا را به یادمان می آورد. " 260 " کتاب خوب ٬ نوشته ای است که در آن چیزهای که وجود ندارد ٬ نوعی نیستی ٬ نوعی مرگ باز گو می شود.... اما بیهوده است که آدم بیرون کتاب به دنبال سرزمینی بگردد که لابه لای کلمه هاست. " 260 " می خواهی به اصل همه چیز ٬ به دلیل اولیه اش ٬ به ریشه اش برسی ٬ مگر نه ؟ می خواهی به چیز ناب ٬ دست نخورده و صحیح برسی . اما همچو آغازی وجود ندارد . کار بیهوده ای است که آدم به دنبال یک اصل ٬ یک کلید ٬ یک کلمه ٬ یک ریشه بگردد که همه مان تقلیدش باشیم. " 266 " برای این می خواندم که نبودن جانان را عالمانه ٬ موقر و مثل آقاها بپذیرم. " 278 " هر بار قسمتی از عقلم ٬ قلبم و روحم آب می شد و در دل شب تاریک ناپدید می شد." 279 " برای دیدن چیزی که از آن شب های خارق العاده که با او در اتوبوس ها گذراندم به یادگار مانده باشد ٬ برای روبرو شدن با پیرزنی که توی یک گاراژ لیوان های چای به دست همصحبتمان شده بود٬ حتی برای دیدن تکه نوری که مطمئن باشم به صورت او تابیده و از صورت او به صورت من بازتابیده ٬ برای آن که با نیروی آن نور لحظه ای کنارم حسش کنم ٬ حاضر بودم از همه چیز بگذرم! " 280 " دلت به حال خودت نسوزد . فکر نکن شخصیتی بی نظیر هستی و وجودت بی همتاست . از این که کسی نیروی عشقت را نمی فهمد شکوه و زاری نکن. " 282 " باورمان کنید٬ کافی است باور کنید که دردهای ما از خوشی های عادی زندگی لذتبخش تر است. " 284 " کتب خواندن را همان قدر دوست داشتم که سینما رفتن و ورق زدن روزنامه ها و مجله ها را. برای این کتاب نمی خواندم که به منفعت یا نتیجه ای برسم ٬ یا چه می دانم ٬ تصور کنم از بقیه بالاتر ٬ با معلومات تر و عمیق ترم . حتی می توانم بگویم که کرم کتاب بودن نوعی تواضع هم به من بخشیده بود. عاشق مطالعه بودم. " 285 " عشق چیست؟ عشق تسلیم شدن است. عشق دلیل است . عشق فهمیدن است . عشق موسیقی است . عشق همان قلب پاک است. عشق شعر اندوه است. عشق نگریستن روح شکننده است به آینه . عشق گذراست . عشق یعنی اینکه هرگز نگویی پشیمانم. عشق تبلور است . عشق ایثار است . عشق تقسیم کردن یک شکلات است . عشق اصلا معلوم نمی شود عشق حرفی تو خالی است . عشق رسیدن به خداست . عشق درد است. عشق رودر رو شدن با فرشته است . عشق اشک چشم است . عشق منتظر زنگ تلفن نشستن است .عشق همه دنیاست . عشق گرفتن دست یکدیگر در سینماست . عشق مستی است . عشق هیولاست . عشق کوری است . عشق شنیدن صدای دل است . عشق سکوتی مقدس است .عشق موضوع ترانه هاست . عشق برای پوست خوب است. " 286 " با تکیه بر تجربه محدود اما سرشارم ٬ نظراتم را در این مورد اضافه می کنم. عشق حسرت در آغوش گرفتن یکی ٬ حسرت یک جا بودن با اوست . آرزوی در آغوش گرفتن او و فراموش کردن همه دنیایست .حسرت پیدا کردن پناهگاهی امن برای روح آدمی است . " 287 " اگر زندگی داستانی چرت نیست که دیوانه ای زنجیری تعریف می کند٬ اگر زندگی خط خطی هایی اتفاقی نیست که بچه ای قلم به دست – مثل دختر سه ساله ام – روی کاغذ کشیده است ٬ اگر زندگی .... " 314 " زندگی همین است دیگر: تصادف هست ٬ قسمت هست ٬ عشق هست ٬ تنهایی هست ٬ شادی هست ٬ غم هست ٬ یک نور ٬ یگ مرگ ٬ اما خوشبختی ای نامحسوس هم هست ٬ نباید این ها را فراموش کرد . " 332 " با خود می گفتم قاطی شدن با جماعت برایم خوب است ٬ یک کاسه سوپ می خورم ٬ یک پیاله فرنی ٬ سرم را با لذت های ملموس دنیا گرم می کنم ٬ این طوری به جای ای که به زندگی گذشته ام زل بزنم و غصه بخورم ٬ چراغ نور بالای عقل گرای ذهنم را به طرف آینده می گیرم و خودم را جمع و جور می کنم. " 335 " بی خیال ٬ این هم می گذرد . یکی از این قرص های نعنا بردار. برایت خوب است . " 337 " چطور با دخترم بازی می کنم ٬ از قنادی ایستگاه را ه آهن برایش آب نبات می خرم ٬ عصر که توی باغچه بازی می کند با زنم درست و حسابی و با علاقه و بی تنبلی عشقبازی می کنم ٬ بعد با هم شام می خوریم ٬ دخترم را قلقلک می دهیم و می خندیم . " 340 " فهمیدم که این پایان زندگی ام است . حال آنکه می خواستم به خانه ام برگردم ٬ وارد شدن به زندگی ای نو ٬ مردن را اصلا نمی خواستم . " 343 " ////////////////// اگر وقت داشتید این کتاب را بخوانید................................ |
||