|
|
|
|
|
شما خدا هستید؟ در یک بعد از ظهر زمستانی که هوا بسیار سرد بود، پسرک شش هفت ساله ای جلوی ویترین یک مغازه لباس فروشی ایستاده بود. پسرک کفشی به پا نداشت و لباسش هم کهنه پارچه ای بیش نبود. زن جوانی که از کنار مغازه رد می شد ، ناگهان متوجه کودک شد و توانست اشتیاق و حسرت بسیاری را در چشمان رنگ پریده ی کودک بخواند. زن جوان دست پسرک را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برای پسرک کفش و لباس زمستانی خرید. وقتی آنها از مغازه بیرون آمدند ، زن خواست از پسرک خدا حافظی کند که پسرک نگاهی سرشار از تحسین و آرامش به زن جوان انداخت و از او پرسید: آیا شما خدا هستید؟ زن جوان ، لبخندی به پسرک زد و گفت : نه پسرم من فقط یکی از بندگان او هستم و سپس خداحافظی کرد و دور شد. ولی پسرک با خود زمزمه کرد : من مطمئنم که او یکی از بستگان نزدیک خداوند بود. یک چیز بسیار ارزشمند. زن خردمندی که هر روز به کوهنوردی می رفت ، یک روز سنگ گرانبهایی را در رودخانه پیدا کرد. فردای آنروز ، زن خردمند به کوهنورد دیگری که بسیار گرسنه بود برخورد کرد . او بلافاصله کیفش را باز کرد تا کمی از غذایش را به کوهنورد بدهد. مرد گرسنه ، همین که نگاهش به سنگ گرانبها در کیف زن افتاد ، شروع به تحسین و تمجید از سنگ کرد و از زن خردمند تقاضا کرد که آن سنگ را به او بدهد. زن ، بدون کوچکترین مکثی ، سنگ را در آورد و به مرد داد. مرد کوهنورد ، دوان دوان از کوه پایین آمد . او در آن حال به این فکر می کرد که آینده بسیار خوبی انتظارش را می کشد چرا که خیلی خوب می دانست که ارزش این سنگ به اندازه ای است که می تواند باقیمانده عمرش را به راحتی و بدون کوچکترین نگرانی از مسایل مالی سپری کند. چند روز بعد از این اتفاق ، مرد کوهنوردبه کوه برگشت تا زن خردمند را ملاقات کند. هنگامی که زن خردمند را دید، بلافاصله سنگ گران قیمت را به او پس داد و گفت : من در این چند روز خیلی فکر کردم . این سنگ ارزش خیلی زیادی دارد و نجات بخش من است . اما آن را به تو برمی گردانم با این شرط که به چیزی با ارزش تر از این سنگ بدهی . تو باید به من بگویی که چه چیزی در تو وجود داشت که باعث شد بدون هیچ تفکر و تاملی این سنگ گران قیمت را به من بدهی؟ ترجمه : لادن نصیری |
||