تبليغاتX
NADIASUN
زندگی با خاطرات و...

زندگی نو

نویسنده : اورهان پاموک ( نویسنده اهل کشور ترکیه )

ترجمه ارسلان فصیحی

انتشارات ققنوس 1381

 

 

چون شنیده بودم چه بلاهایی سر آدم هایی مثل من آمده که با خواندن یک کتاب زندگیشان از مسیر خارج شده . سرگذشت کسانی را شنیده بودم که کتاب اصول فلسفه را خوانده ٬ به تک تک کلمه های کتابی که در عرض یک شب خوانده بودند حق داده پپپو روز بعد عضو " پیشاهنگ نوین پرولتاریا ی انقلابی " شده ٬ و سه روز بعد در جریان سرقت از بانک گیر افتاده و ده سال آب خنک خورده بودند. این را هم می دانستم که بعضی آدم ها یکی از کتاب های اسلام و اخلاق نو یا خیانت غربزدگی را می خوانند٬ در عرض یک شب از میخانه به مسجد می روند٬ روی قالی های سرد ٬ میان بویگلاب ٬ منتظر مرگی می نشینند که پنجاه سال بعد به سراغشان می آید. کسانی را هم می شناختم که اسیر کتاب هایی مثل آزادی عشق یا خودشناسی می شوند. بیش تر این ها کسانی بودند که به طور ذاتی می توانستند طالع بینی را باور داشته باشند٬ اما آن ها هم با کمال صمیمیت می گفتند: " این کتاب در عرض یک شب زندگی ام را به کلی عوض کرد! " " 19 "

 

از خفه شدن در عشق می ترسیدم. " 20 "

می ترسیدم که نتوانم خودم را در دل هیچ دختر زیبایی جا بکنم. " 20 "

 

پرسید : " چه چیزی تو را به کتاب وابسته کرده ؟ "

انگار از روی الهام خواستم بگویم " این که تو کتاب را خوانده ای " ٬ ای فرشته. این فرشته دیگر از کجا پیدایش شد! حسلبی قاطی کرده بودم٬ اغلب سیم هایم قاطی می کند٬ اما بعد یکی به دادم می رسد٬ شاید هم فرشته. " 28 "

 

وقتی دختری فوق العاده زیبا ٬ دختری دوست داشتنی به آدم این تور نگاه می کند٬ چطور باید بود؟ " 28 گ

 

آدم هایی مثل من در چنین مواقعی ٬ برای پنهان کردن تپش قلبشان به خود می پیچند. " 29 "

 

گفتم : " آن دنیا وجود دارد ! تو هم آن قدر خوشگلی که حتما از آن جا آمده ای ٬ می دانم." " 30 "

 

از دست رفته بودم " 31 "

دلم که مدام می تپید و چه زود این ادا و اطوار ها را یاد گرفته بود! عاشق شده بودم ٬ می خواستم خود را به دست معیار دلم بسپارم " 31 "

 

گوشه ای دیگر از قلبم آب شد و رفت. " 35 "

دلم به حال خودم می سوخت " 35 "

 

خیلی شنیدم ٬ خیلی خواندم که عشق دردی است سودمند. " 51 "

 

جان را چه کار آید گرت جانان نباشد. " 52 "

 

عاشق شده و حس کرده بود به طرف زندگی نو خواهد رفت ٬ من بودم . " 54 "

 

چیست که زندگی را ناقص می کند ؟ " 66 "

 

تنها راز مشترک هستی و عشق و زندگی و زمان را مشتاقانه کشف کنم " 70 "

جایی خوانده بودم که اقبال کور نیست ٬ نادان است . با خود گفتم بخت و اقبال تسلای کسانی است که آمار و احتمالات نمی دانند. " 70 "

 

در همه چهر هاش آن سرزمین طلایی را می دیدم و با خود می گفتم : سر هیچ درسی نیاموختم ٬ توی هیچ کتابی نخواندم ٬ در هیچ فیلمی ندیدم ٬ وه چه زیبا بوده است نگریستن عاشق بر معشوق خفته اش ٬ ای فرشته . " 84 "

 

بار اول که محمد را دیدم فوری فهمیدم که زندگی ام به کل عوض می شود . قبل از دیدن او زندگی ای داشتم ٬ بعد از شناختنش زندگی ای دیگر دارم. " 91 "

تنها راه آوردن دنیای دوردست به این دنیا هم عشق است. " 92 "

 

راستش ٬ بی عدالتی و آدم بد همه جای دنیا هست ! مهم این است که آدم طوری زندگی کند که بتواند خوبی درونی اش را حفظ کند. " 144 "

 

من هم نسبت به فقر ٬ نادانی و حماقت اطرافم خشمی توام با ناراحتی حس کردم " 152 "

 

نگاه کردن به دنیا ٬ به معنای واقعی کلمه نگاه کردن و دیدن ٬ کاری بسیار لذتبخش بود. " 252 "

 

او می دانست ٬ به آن سو گذر کرده بود ٬ او دانش زندگی نو را داشت و از من مخفی اش می کرد ٬ من اما ٬ چیزی نداشتم جز امید کم رمق به دست آوردن جانان . " 257 "

 

90 صفه آخر کتاب هم باشد برای خودتون اگر خوندید.

شرمنده .

/////////////////////////////////////

امشب که کتاب را تمام کردم حیفم آمد بقیه جاهایی که علامت زدم برای شما ننویسم .

 

گاهی برای آن که بتوانم دوباره با احساس و اعتقاد کار کنم ٬ ساعت ها ٬ روزها وقت لازم است. " 258 "

 

کتاب خوب٬ چیزیست که کل دنیا را به یادمان می آورد. " 260 "

کتاب خوب ٬ نوشته ای است که در آن چیزهای که وجود ندارد ٬ نوعی نیستی ٬ نوعی مرگ باز گو می شود.... اما بیهوده است که آدم بیرون کتاب به دنبال سرزمینی بگردد که لابه لای کلمه هاست. " 260 "

 

می خواهی به اصل همه چیز ٬ به دلیل اولیه اش ٬ به ریشه اش برسی ٬ مگر نه ؟ می خواهی به چیز ناب ٬ دست نخورده و صحیح برسی . اما همچو آغازی وجود ندارد . کار بیهوده ای است که آدم به دنبال یک اصل ٬ یک کلید ٬ یک کلمه ٬ یک ریشه بگردد که همه مان تقلیدش باشیم. " 266 "

 

برای این می خواندم که نبودن جانان را عالمانه ٬ موقر و مثل آقاها بپذیرم. " 278 "

 

هر بار قسمتی از عقلم ٬ قلبم و روحم آب می شد و در دل شب تاریک ناپدید می شد." 279 "

 

برای دیدن چیزی که از آن شب های خارق العاده که با او در اتوبوس ها گذراندم به یادگار مانده باشد ٬ برای روبرو شدن با پیرزنی که توی یک گاراژ لیوان های چای به دست همصحبتمان شده بود٬ حتی برای دیدن تکه نوری که مطمئن باشم به صورت او تابیده و از صورت او به صورت من بازتابیده ٬ برای آن که با نیروی آن نور لحظه ای کنارم حسش کنم ٬ حاضر بودم از همه چیز بگذرم!  " 280 "

 

دلت به حال خودت نسوزد . فکر نکن شخصیتی بی نظیر هستی و وجودت بی همتاست . از این که کسی نیروی عشقت را نمی فهمد شکوه و زاری نکن. " 282 "

 

باورمان کنید٬ کافی است باور کنید که دردهای ما از خوشی های عادی زندگی لذتبخش تر است. " 284 "

 

کتب خواندن را همان قدر دوست داشتم که سینما رفتن و ورق زدن روزنامه ها و مجله ها را. برای این کتاب نمی خواندم که به منفعت یا نتیجه ای برسم ٬ یا چه می دانم ٬ تصور کنم از بقیه بالاتر ٬ با معلومات تر و عمیق ترم . حتی می توانم بگویم که کرم کتاب بودن نوعی تواضع هم به من بخشیده بود. عاشق مطالعه بودم. " 285 "

 

عشق چیست؟

عشق تسلیم شدن است. عشق دلیل است . عشق فهمیدن است . عشق موسیقی است . عشق همان قلب پاک است. عشق شعر اندوه است. عشق نگریستن روح شکننده است به آینه . عشق گذراست . عشق یعنی اینکه هرگز نگویی پشیمانم. عشق تبلور است . عشق ایثار است . عشق تقسیم کردن یک شکلات است . عشق اصلا معلوم نمی شود عشق حرفی تو خالی است . عشق رسیدن به خداست . عشق درد است. عشق رودر رو شدن با فرشته است . عشق اشک چشم است . عشق منتظر زنگ تلفن نشستن است .عشق همه دنیاست . عشق گرفتن دست یکدیگر در سینماست . عشق مستی است . عشق هیولاست . عشق کوری است . عشق شنیدن صدای دل است . عشق سکوتی مقدس است .عشق موضوع ترانه هاست . عشق برای پوست خوب است. " 286 "

با تکیه بر تجربه محدود اما سرشارم ٬ نظراتم را در این مورد اضافه می کنم.

عشق حسرت در آغوش گرفتن یکی ٬ حسرت یک جا بودن با اوست . آرزوی در آغوش گرفتن او و فراموش کردن همه دنیایست .حسرت پیدا کردن پناهگاهی امن برای روح آدمی است . " 287 "

 

اگر زندگی داستانی چرت نیست که دیوانه ای زنجیری تعریف می کند٬ اگر زندگی خط خطی هایی اتفاقی نیست که بچه ای قلم به دست – مثل دختر سه ساله ام – روی کاغذ کشیده است ٬ اگر زندگی .... " 314 "

 

زندگی همین است دیگر: تصادف هست ٬ قسمت هست ٬ عشق هست ٬ تنهایی هست ٬ شادی هست ٬ غم هست ٬ یک نور ٬ یگ مرگ ٬ اما خوشبختی ای نامحسوس هم هست ٬ نباید این ها را فراموش کرد . " 332 "

 

با خود می گفتم قاطی شدن با جماعت برایم خوب است ٬ یک کاسه سوپ می خورم ٬ یک پیاله فرنی ٬ سرم را با لذت های ملموس دنیا گرم می کنم ٬ این طوری به جای ای که به زندگی گذشته ام زل بزنم و غصه بخورم ٬ چراغ نور بالای عقل گرای ذهنم را به طرف آینده می گیرم و خودم را جمع و جور می کنم. " 335 "

 

بی خیال ٬ این هم می گذرد . یکی از این قرص های نعنا بردار. برایت خوب است . " 337 "

 

چطور با دخترم بازی می کنم ٬ از قنادی ایستگاه را ه آهن برایش آب نبات می خرم ٬ عصر که توی باغچه بازی می کند با زنم درست و حسابی و با علاقه و بی تنبلی عشقبازی می کنم ٬ بعد با هم شام می خوریم ٬ دخترم را قلقلک می دهیم و می خندیم . " 340 "

 

فهمیدم که این پایان زندگی ام است . حال آنکه می خواستم به خانه ام برگردم ٬ وارد شدن به زندگی ای نو ٬ مردن را اصلا نمی خواستم . " 343 "

//////////////////

 

اگر وقت داشتید این کتاب را بخوانید................................

 

 

 

+ نوشته شده در  85/05/29ساعت 13:49  توسط mbz  | 

تصویر روی آب

مولف : داود صابر

ناشر : مولف   1384

 

 

تصویر روی آب  نگاهی به ره توشه  و شایستگی های مدیریتی است.

 "دومین کنفرانس توسعه منابع انسانی"

مطالعه این کتاب را به دانشجویان رشته مدیریت و دوستان علاقمند توصیه می کنم.

 

این کتاب نقبی است به زوایای پیدا و نهان برخی قضایا در حوزه ی مدیریت منابع انسانی و کوششی جهت در آمیختن بسیاری از نظریات گلچین شده از گنجینه ی تجربیات جهانی مدیریت و تبدیل آن به مفاهیم قابل درک برای همگان است.

مباحث این کتاب توام با تمثیلات زیبا و تصاویر گویا و دلکش است و برای استفاده ی کسانی که به شکلی کار گروهی انجام می دهند سودمند خواهد بود و با مطالعه آن با پنجاه مطلب از آموزه های رهبری و سرپرستی آشنا خواهید شد.

بر اساس آمارهای منتشره نقش اول ثروت آفرینی در کشورهای توسعه یافته را سرمایه های انسانی با 67 درصد به خود اختصاص می دهند واین در حالی است که مجموع منابع طبیعی و منابع فیزیکی در این کشورها تنها 23 درصد می باشد. بدون تردید مدیران و رهبران سازمان ها در افزایش این سهم تاثیر شگرفی را می توانند ایفا نمایند.

در سال 1982 میلادی سازمان ها ی برتر دنیا مالک 62 درصد دارایی مشهود و 38 درصد دارایی نامشهود بودند و در سال 2000 این نسبت جای خود را به 15 درصد دارایی مشهود و 85 درصد دارایی نامشهود سپرده است . لازم به ذکر است که نقش منابع انسانی در تولید دارایی نامشهود عامل اصلی می باشد.

 

آیا تا به حال عکس " ماه " را در سطح آب دیده اید؟ این تصویر هر چند زیباست ولی نقش و نگار آن هیچ گاه به ظرافت خود " ماه " نمی رسد. نقش رهبری و مدیریت بسیاری از کسانی که به نوعی هدایت و رهبری جمعی را بر عهده دارند به " تصویر روی " آب شبیه بوده و از سطح مورد انتظار فرسنگها فاصله دارد.

 

آرمان :

رسیدن به آن چه در توان ماست غایت زندگی است و عنایت الهی هدیه ای است که برای تحقق این اراده و تلاش تعلق می گیرد.

شیفته خدمتگزاری :

بعد از من هرکسی خدمگزار 11 نفر دیگر باشد او رئیس است " حضرت عیسی مسیح (ع) "

ابزار موفقیت :

اگر تنها ابزار شما چکش باشد همه چیز شبیه میخ به نظر می رسد.

برنامه ریزی :

شکست در برنامه ریزی به معنای برنامه ریزی برای شکست است.

تصمیم گیری :

در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما و برنامه های مان رقم زده می شود.

شیوه ی تصمیم گیری :

طرحهایی که از یاری دیگران بهره نگرفته و دور از دیگران در انزوا رشد کرده باشد به ندرت پدر خوانده پیدا می کند.

توان رهبری:

مردم قبل از این که به بصیرت و بینش رهبر ایمان آورند به خود رهبر ایمان می آورند. " جان سی ماکسول "

انگیزه :

برزای انسان های بی انگیزه هیچ کاری ساده و آسان نیست . و میزان انگیزه را از روی رفتار کارکنان میتوان تصور و استنباط کرد.

اصول ارزشی کارکنان :

خواسته هایی که بدون توجه به معیارهای ارزشی کارکنان اقامه گردد همچون قلاب ماهیگیری بدون طعمه است.

میل به مهم بودن:

عمیق ترین انگیزه در نهاد آدمی میل به مهم بودن است ." پروفسور جان دیویی "

هنر دیدن جنگل از میان درختان :

خارج از جعبه ی خود را ببینیم.

ظواهر مقام:

خود را گرفتار چیزهای کوچک کردن همانا از کارهای بزرگ بازماندن است. " کنفوسیوس"

اخلاق حرفه ای در سازمان:

یک حلقه ضعیف بلایی برای تمام زنجیر است.

دام موفقیت :

هیچ کس هرگز نقطه ی غروری نداشته که از آن نقطه ضربه نخورده باشد.

رئیس یک تنه :

90 درصد مشکلات کنونی ما ریشه در اندیشه رئیس یک تنه دارد." پیتر دراکر "

مسئولین برای ایجاد تحول منصوب می شوند.

علت بروز مشکلات نادانی افراد نیست بلکه بیشتر دانسته هایی است که حقیقت ندارد." مارک تواین "

استراتژی :

اگر هدفتان رویت طلوع خورشید و استراتژی شما حرکت به سوی غرب باشد مطمئنا به نتیجه ای نخواهید رسید

.برخورد یکسان:

هیچ چیز نابرابرانه تر از برخورد برابر با نابرابر ها نیست.

ظرفیت و زمان:

گرت مملکت باید آراسته     مده کار معظم به نوخاسته " سعدی "

یوپاس درخت خودخواهی :

آیا بهتر نیست به جای آن که دیگران را پایین نگه دارید به فکر بالا رفتن خود باشید.

کارهای بزرگ :

هیچ کس موفق نمی شود و موفق باقی نمی ماند مگر آن که از فرصت همکاری های دوستانه بهره برداری نماید. " ناپلئون "

آمادگی برای روزهای سخت:

کسی که به شرایط زمان اش آگاه باشد هرگز خطرات و تهدیدات او را احاطه نمی کند. " حضرت محمد (ص ) "

خطر اطلاعات غیر واقعی :

مراقب باشید اسیر خبرهای جلا یافته و رنگ روغن زده نزدیکان تان نشوید.

آینده سازی:

مسائل اساسی پیش روی ما در همان سطح از فکری که ایجاد شده اند قابل حل نیستند. " انیشتن "

دوستان تاثیر گذار:

وقتی با عنکبوت صمیمی شدی شاید مجبور شوی از روی مرام بازی مسئولیت تار تنیدنش را هم به دوش بگیری.

وارثان ناپیدا:

کسانی که برای خود جانشین پرورش می دهند آنها آینده را به خوبی امروز رهبری می کنند. " جان سی ماکسول "

رنسانس انسانی :

چه سخت است انسان بمیرد در حالی که هیچ خدمتی به کشورش انجام نداده باشد. " لینکل "

توکل به رحمت خداوندی :

تو مبین اندر درختی یا به چاه      تو مرا بین که من ام مفتاح راه  " مولانا "

 

 

 

+ نوشته شده در  85/05/11ساعت 12:39  توسط mbz  | 

نام کتاب  : عطر سنبل عطر کاج

نویسنده : فیروزه جزایری دوما

مترجم : محمد سلیمانی نیا

ناشر : نشر قصه

چاپ دوم 1385

قیمت 2000 تومان

 

 

هر وقت روحیه ام خیلی خوب باشه کتاب می خونم و موسیقی گوش می کنم و بر عکس هم همینطور.

حالا که روحیه ام خیلی خراب شده و … موسیقی کلاسیک گوش می کنم . شاید کمی از دلتنگی ام کم بشه .

خیلی وقت بود که یکسری از آهنگ ها رو گوش نکرده بودم .

تو هفته گذشته از دانوب آبی اشتروس و دریاچه قو چایکوفسکی و سمفونی 2 و 6 بتهوون تا سمفونی شهرزاد کورساکوف را گوش کردم همرا خواندن کتاب " عطر سنبل عطر کاج "

این کتاب برام جالب بود شاید حس طنز اون با حال من قاطی شده بود و زورکی می خندیدم ولی برای شما دوستان که ماشالله روحیه خوبی دارید فکر کنم خوندن این کتاب که نویسنده آن یک ایرانی مهاجر به آمریکاست بد نباشد.

نویسنده " فیروزه جزایری دوما " از حضور سه دهه بیگانگی در آمریکا می نویسد. " عطر کاج ٬ عطر سنبل  " مجموعه داستانی است که به زبان انگلیسی نوشته شده و نویسنده ایرانی آن ٬ داستان های طنزآلود از زندگی خانواده اش ( مخصوصا پدرش ) در آمریکا با چنان مهارتی نوشته که چندین و چند جایزه برای نوشته های طنز گرفته است .

 

خواندن این کتاب را برای رفع خستگی در این تابستان گرم به شما دوستان پیشنهاد می کنم.

+ نوشته شده در  85/05/08ساعت 13:37  توسط mbz  | 

سطل شما چقدر پر است؟

( رهنمود های مثبت برای کار و زندگی )

نویسندگان : تام راث / دانلد ا . کلیفتون

برکردان: منیژه جلالی

پر فروش ترین کتاب برگزیده نیویورک تایمز و وال استریت جورنال

انتشارات: نشر البرز 1384

نظریه ملاقه و سطل

هر یک از ما یک سطل نامرئی داریم که بسته به آنچه دیگران به ما می گویند یا نسبت به ما انجام می دهند پیوسته پر و خالی می شود. هنگامی که سطل ما پر است ٬ احساس خیلی خوبی داریم . هنگامی گه خالیست احساس بسیار ناخوشایندی به ما دست می دهد.

هر یک از ما دارای یک ملاقه نامرئی نیز هستیم. زمانی که این ملاقه را برای پر کردن سطل دیگران به کار می بریم - با گفتن سخنان یا انجام دادن کارهایی که احساسات مثبت آنها را بالا می برد سطل خود را نیز پر می کنیم . اما زمانی که این ملاقه را برای کم کردن از سطل دیگران مورد استفاده قرار می دهیم با گفتن سخنان یا انجام دادن کارهایی که احساسات مثبت آنها را کاهش می دهد از سطل خود نیز می کاهیم.

یک سطل پر مانند فنجانی که لبریز است به ما دیدگاهی مثبت می دهد و موجب بیشتر شدن نیروی ما می گردد . هر قطره در این سطل ما را قوی تر و خوش بین تر می سازد.

اما یک سطل خالی دیدگاه ما را مسموم می سازد. نیروی ما را کاهش می دهدو اراده ما را ضعیف می کند.به این دلیل است که هرگاه کسی از سطل ما می کاهد ما آسیب می بینیم.

به این ترتیب ما در هر لحظه از روز با گزینشی روبه رو هستیم: می توانیم سطل های دیگران را پر کنیم ٬ یا از آنها بکاهیم . این گزینش بسیار مهم است گزینشی که به شدت در روابط ما ٬ بهره وری ٬ سلامتی و شادی ما تاثیر می گذارد. " 5 "

پر کردن سطل در سازمان ها

آخرین تجزیه و تحلیل ما که بیش از 10000 واحد تجاری و بیش از 30 واحد صنعتی را شامل می شود نشان داده است افرادی که به طور منظم مورد تشویق و تحسین قرار می گیرند:

بهره وری فردی آنها افزایش می یابد

تعهد آنها نسبت به همکار انشان بالا می رود

احتمال اینکه در سازمانشان باقی بمانند بیشتر است

وفاداری و رضایت بیشتری از مشتریان دریافت می کنند

سوابق ایمنی بیشتر و حوادث کمتر در کارشان دارند " 18"

در باره شما حرف های خیلی خوبی شنیده ام "20"

مهمترین دلیلی که افراد شغلشان را ترک می کنند این است که : از آنها قدردانی نمی شود. "21"

روسای بد می توانند خطر سکته را 33% افزایش دهند . " 23 "

هزینه عدم تعهد 250 -300 میلیارد دلار در هر سال ( البته در آمریکا ) . " 25 "

تمام لحظات با ارزش هستند

معمولا به تاثیر برخوردهای کوتاه مدت توجه چندانی نمی شود."35"

نودو نه درصد مردم می گویند مایلند در دور و بر افراد مثبت تر باشند. از هر ده نفر نه نفر معتقدند وقتی در کنار این افراد هستند بازدهی بهتری دارند. "39"

بیشتر والدین به جای گرامیداشت انچه کودکشان را منحصر به فرد می سازد ٬ او را تشویق می کنند به جای " نمونه شدن " " همرنگ جماعت " شوند. این رفتار ناآگاهانه والدین به رغم هدف های خوبشان فردیت را سرکوب و همگون سازی را تشویق می کند. " 41 "

ما هر روز تقریبا 20000 لحظه ویژه را تجربه می کنیم " 46 "

مطالعات جدید نشان می دهند که احساسات منفی می توانند برای سلامتی زیان آور باشند و حتی ممکن است طول عمر شما را کم کنند. " 47 "

در برخی موارد تنها یک برخورد می تواند زندگی شما را برای همیشه دگرگون سازد. " 48 " ( صد در صد همینطور هست )

نسبت جادوئی : 5 تاثیر مثبت برای هر 1 تاثیر منفی " 51 "

افزایش طول عمر : افزایش احساسات مثبت می تواند طول عمر را تا ده سال زیاد کند. " 55 "

قدر دانی هنگامی موثرتر و با ارزش تر است که فردی ٬ ویژه و به جا باشد. " 75 "

فردی ساختن ٬ فردی ساختن ٬ فردی ساختن

اگر می خواهید مردم بفهمند بر آنها ارزش می نهید و برای شما مهم هستند ٬ تحسین و تشویقی که انجام می دهید باید مخصوص آن شخص و برای او با معنا باشد. " 79 "

پنج تدبیر "

تدبر اول اجتناب از کاستن سطل

تدبیر دوم - برجسته کردن آنچه درست است

تدبیر سوم به دست آوردن دوستان خوب

تدبیر چهارم بخشش بدون انتظار

تدبیر پنجم- تغییر دادن قانون طلایی " 82 "

براساس یک نظر خواهی جدید٬ اکثریت وسیعی از آدم ها هدایای غیر منتظره را ترجیح می دهند. هدایای قابل پیش بینی سطل های ما را پر می کنند ٬ ولی دریافت هدایای غیر منتظره کمی بیشتر پر می کنند. " 96 "

مصاحبه برای پر کردن سطل

با چه اسمی دوست دارید نامیده شوید ؟

سرگرمی ها و علائق شما که دوست دارید درباره آنها زیاد صحبت کنید کدامند؟

چه چیزی احساسات مثبت شما را افزایش می دهد یا بیش از هر چیز " سطل شما را پر می کند؟ "

از طرف چه کسی مایلید بیش از همه مورد تحسین و قدر شناسی قرار گیرید؟

چه نوع تحسین یا تشویقی را بیشتر دوست دارید؟ آن را به چه شکلی ترجیح می دهید ؟ عمومی ٬ خصوصی ٬ نوشتاری ٬ گفتاری یا گونه ای دیگر؟

چه شکل از تحسین شما را بیش از همه تحت تاثیر قرار می دهد؟ کارت های دریافت هدیه ٬ عنوان قهرمانی یک مسابقه ٬ یک یادداشت یا نامه الکترونیکی تحسین آمیز٬ یا چیزی دیگر؟

بزرگترین تشویقی که تا کنون دریافت کرده اید چیست؟ " 100 "

یک قطره برای سطل تو" 104 "

حال یک قطره ناچیز برای تو ...

به خاطر اینکه این احساس زیبا و بی همتا را به من دادی و باعث شدی دیدم به دنیا عوض شود بسیار متشکرم.حالا به خاطر وجود شما خیلی احساس شادی و خوشحالی می کنم . نوری هستی که به تاریکی زندگی من می تابی . همیشه از تو سپاسگذارم.

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 20:5  توسط mbz  | 

نامه به خدا

photo:mbz-اتوبان تهران ساوه

نامه به خدا

فوئنتس گرگوریو لوپزیه  از نویسندگان مکزیکی است که در ایالت ورکروز به دنیا آمده و در میان مردم بومی همان منطقه بزرگ شده است.

داستانهای کوتاه بسیاری نوشته است . اوچندین داستان بلندش در سال ۱935 جایزه ملی داستان نویسی وطنش را ربوده است.

لحن اگثر آثار وی سرشار از کنایه می باشد. آنچه می خوانید یکی از نوشته های کوتاه اوست که با لحنی لطیف ایمان و باور یک مرد روستایی را به خداوند و یار و. یاور بودن او نشان می دهد. مجید مجیدی از کارگردانان موفق سینمای ایران فیلم کوتاهی به نام " خدا می آید " با اقتباس از این داستان ساخته است.

 

در سرتاسر ده این تنها خانه بر بالای شیب تندی بنا شده بود . از آنجا می شد رودخانه ٬ جایگاه حیوانات و مزرعه  غله رسیده را دید که با گلهای لوبیای قرمز خال خالی خبر از محصول خوبی می داد.

تنها چیزی که زمین نیاز داشت باران بود ٬ یا دست کم یک رگبار ملایم . لنچو که از این نیاز زمین محبوبش آگاه بود از دمدمای صبح کاری نکرده بود جز اینکه به سمت شمال شرقی آسمان چشم بدوزد  : " زن ٬ انشالله که امروز امروز دیگه بارون می گیره !"

زن در حال تهیه غذا بود دذ جواب گفت : " اگه خدا بخواد می گیره ! "

پسران بزگتر لنچو در مزرعه کار می کردند و کوچکترها جلو خانه سرگرم بازی بودندتا اینکه زن همه را صدا زد" آهای بیایین غذا بخورین "

در حتال غذا خوردن بودند که پیش بینی لنچو به حقیقت پیوست و قطره های درشت باران باریدن گرفت.

در شمال شرقی آسمان کوههای سترگ ابر دیده می شد که پیش می آمدند.

مرد به جستجوی چیزی از اتاق به طویه رفت . البته چیز خاصی احتیاج نداشت بلکه به این بهانه می خواست مطبوعی باران را به روی تنش حس کند. وقتی به اتاق برگشت ٬ گفت : " اینها قطره های باران که نیست ٬ سکه های نقره س که از آسمون می باره . قطره های درشت ده پزویی و کوچکترها یک پزوییند."

با اطمینان خاطر ٬ مزرعه رسیده را با گلهای لوبیا قرمزش برانداز کرد که پرده باران سراسرش را می پوشاند.

اما ناگهان بادی شدید وزیدن گرفت . باران به تگرگ سنگینی بدل شد . لنچو درست تشبیه کرده بود ٬ آنها واقعا به سکه های نقره شبیه بودند! بچه ها به میان باران می دویدند تا مرواریدهای یخ زده را جمع کنند.

مرد باخاطری آزرده گفت : " خیلی داره بد می شه ! امیدوارم هر چه زودتر رد بشه ! "

اما توفان با آن زودی که فکر می کرد سپری نشد.یک ساعت تمام تگرگ به روی بام خانه٬ دامنه دشت و سرتاسر ده بارید.مزرعه سفید شده بود٬ گویی به روی آن نمک پاشیده اند.حتی یک برگ هم به روی درختان باقی نمانده بود .محصول غله به کلی خراب شده بود.ساقه های لوبیای قرمز هم گلهاشان را از دست داده بودند.روح لنچو سرشار از اندوه بود.طوفان که گذشت به وسط مزرعه رفت و به پسرانش گفت:"اگه آفت ملخ بود بیش از این چیز به جا می گذاشت.بد مصب تگرگه هیچ چیز به جا نگذاشته.امسال از غله و بنشن خبری نیست."و زمزمه کرد:

"آن شب اندوه بار شبی بود٬

همه کارهای ما برای هیچ بود٬

امسال همه گرسنه ایم٬

کسی نیست به فکر ما."

اما در قلب همه کسانی که در آن خانه تنها ٬ در وسط ده زندگی می کردند٬ جرقه امیدی فروزان بود ٬ جرقه امید به خدا.

لنچو با خود فکر می کرد:" نگران نباش ٬ حتی اگر میبینی که همه هستی ات به باد رفته باز هم به یاد آورکه کسی تا به حال از گرسنگی نمرده است."او سراسر شب به فکر این امید بود٬ امید به خدا٬ خدایی که ناظر بر همه چیز است٬ حتی به آنچه که در ژرفنای ضمیر فرد می گذرد.

لنچو همچون گاو نری قوی بود و شبیه حیوان در مزرعه کار می کرد . کمی هم سواد خواندن و نوشتن داشت.سحرگاه روز یکشنبه از خواب بیدار شدو با این اعتقاد که روح حمایت کننده ای وجود دارد نوشتن نامه عجیبی را آغاز کرد ٬ نامه ای به خدا با این مضمون:

"خداوندا!اگر تو به من کمک نکنی امسال با خانواده ام گرسنه خواهیم ماند. من احتیاج به صد پزو دارم تا مزرعه را دوباره بکارم و تا به دست آمدن محصول بتوانم به زندگی ادامه بدهم.زیرا توفان و تگرگ..."

و روی پاکت نوشت : به دست خدا برسد.

نامه را در پاکت گذاشت و با اینکه هنوز ناراحت بود برای پست کردن نامه راهی شهر شد. در اداره پست تمری به روی پاکت چسباند و آن را داخل صندوق انداخت.

یکی از کارمندان پست که هم پستچی بود و هم در اداره کار میکرد با دیدن آن نامه ٬ در حاله که از ته دل می خندید ٬ نامه ای را که برای خدا پست شده بود به رییس اداره نشان داد.پستچی هرچه نگاه کرد آدرس خدا را در روی پاکت ندید. رییس پست که مرد چاق و در عین حال مهربانی بود با دیدن پاکت به خنده افتاد.اما زود حالت جدی به خود گرفت ٬ نامه را به روی میز انداخت و گفت:"چه ایمانی ! کاش من هم ایمان مردی را داشتم که این نامه را نوشته. کاش من هم مثل او اعتقادم خالص بود . به آنچه که می کند اطمینان دارد تا آنجا که باب مکاتبه با خدا را گشوده است ."

رئیس پست بر آن شد تا به نامه پاسخ دهد. نامه را که باز کرد متوجه شد که برای پلسخ دادن به ان سوای قلم و کاغذ به چیز دیگری هم نیاز است و آن مبلغ صد پزو پول است. رئیس چند پزو از کارمندش گرفت ٬ چندتایی از دوستانش به عنوان صدقه جمع آوری کردو مبلغی هم خودش  روی آن گذاشت.

بلاخره هرچه کرد نتوانست صد پزو جور کندو تنها موفق به تهیه مقداری از آن پول شد. پول را در پاکتی گذاشت . با یک نامه که روی آنها فقط یک کلمه نوشته شده بود: " خدا " و روی پاکت هم آدرس لنچو را نوشت.

یکشنبه بعد بعد لنچو کمی زودتر از معمول به پستخانه رفت تا از پاسخ نامه اش خبر بگیرد. پستچی دم در اداره نامه را به او داد. رئیس پست نیز از پشت پنجره اتاق کارش ناظر عمل خیری بود که انجام داده بود.

لنچو با دیدن پول در پاکت هیچ واکنشی که حاکی از تعجب باشد نشان نداد و شروع کرد به شمردن و در همان حال فکر کرد که البته هرگز اشتباه نمی کند و می داند که لنچو چه مبلغ درخواست کرده .

ناگهان لنچو به جلو میز رفت و درخواست کاغذ و قلم کرد ٬ با ابروی چین خورده که نشان از آوردن عقایدش به روی کاغذ بود٬ شروع کرد به نوشتن . نامه را به پایان رساند تمبری خرید و به روی پاکت چسباند.

همان موقع که پاکت به صندوق انداخته شد٬ رئیس پست آن را برداشت ٬ باز کرد و چنین خواند: " خدایا ! از مقدار پولی که درخواست کرده بودم تنها هفتاد پزو به دست من رسید. از آنجایی که من برای ادامه زندگی به این پول احتیاج مبرم دارم خواهش می کنم بقیه آنرا هم بفرست . اما راستی از طریق پست نفرست چون کارمندان پست دست چسبانکی دارند! "

                                                                      ترجمه : م سجودی    

                                                         روزنامه كار و كارگر - ۴ آبان ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 14:12  توسط mbz  | 

قطره ای از یک کتاب را با رمان 3 جلدی " دریاچه شیشه ای "  شروع می کنیم .لازم به توضیح هست که شاید یکسری از جملات ابتدا به ساکن جالب نباشند . دلیل آن می تواند این باشد که شما جملات قبلی را نمی دانید و آن جملات به تنهایی نمی توانند آن حسی را که من موقع خواندن کتاب داشتم به شما انتقال دهند.

در هر صورت این جملات حین خواندن کتاب برای من جالب بوده و طبق عادت آنها را علامت زده ام ( های لایت کرده ام ) و دلیلی بر خوب خودن آنها نیست ولی برای شما نقل می کنم انشالله که مقبول افتد.

 

نام کتاب : دریاچه شیشه ای

نویسنده : مائیو بنچی

مترجم : قدسی گلریز

نانشر : نشر روزگار  1377

//////////////////////////////////////////////

-خواهر مادلین به خدای یگانه معتقد بود و اهمیت نمی داد که انسان اعتقادات و خواسته هایش را چگونه تفسیر کند ." 22 "

-شربت عشق بفروشد " 31 "

-مردم همواره در معرض خطر قرار داشتنداما برای مقابله با آن تلاش نمی کردند. " 42 "

-انسان در فکرش به خیلی جاها می رود و هیچ کس نمی تواند او را تعقیب کند " 66 "

-تا مجبور نباشی کاری را انجام بدهی فقط به این دلیل که کار دیگری وجود ندارد که بکنی   " 84 "

-هیچ گاه با اطمینان کامل داوری نکنید. " 92 "

-هرگز کسی نمی داند در قلب یک گناهکار چه می گذرد. " 92 "

-به قدری روحش لطیف و دوست داشتنی است که من همواره دیدارش را سعادت می دانم . او قلب یک شاعر را دارد و عاشق زیبایی است... " 104 "

-هر چیز پاکی که به آزادی اعتقاد داشته باشد ٬ روزی بلاخره خواهد رفت " 119 "

-شاید برای این منطقه زیادی زیبا بود. " 186 "

-مردم خیلی زود فراموش خواهند کرد٬ همانطور که طفتن دیگران را فراموش کرده بودند . " 203 "

-به اندازه کافی واقع بین بود و می دانست که قادر نیست جلو تقدیر را بگیرد. " 214 "

-وقتی خوشحال هستی فکر می کنی خدا تمام چیزهای خوب را برای تو خواسته و وقتی ناراحت هستی ٬ افسرده و عبوس می شوی و فکر می کنی که او ما را تنبیه کرده است." 224 گ

-مهم این بود که مشکلات را تشخیص می دادند و می پذیرفتند. " 227 "

-ما اغلب حرف های مهم مان را بازگو نمی کنیم ٬ فقط حرف های احمقانه می زنیم ." 300 "

-حد انسان آسمان است و باید پله های ترقی را پیمود و به آسمان رسید. " 323 "

Kil Kenny-   معروف است که گربه های کیل کنی دو تا بودند که آنقدر با هم می جنگیدند و گوشت بدن یگدیگر را می کندند تا فقط دمشان باقی می ماند." 345 "

-زندگی در جهان واقعیت و جهان رویا مانند دو خط موازی است که هرگز با یگدیگر تلاقی نمی کنند و با هم در نمی آمیزند." 435 "

-قسمت های کوهستانی را ترجیح می داد و دره زیبایی پیدا کرده بود که از ان جا منظره بدیع کوهستان در دور -دست ها دیده می شد و دریاچه فقط به شکل باریک پیدا بود . " 483 "

-اما فقط خواسته ای را اجابت می کند که صلاح بداند. " 490 "

-به گمانم بهتر است دست به دامن پروردگار بشوم و از او بخواهم خودش کارها را درست کند." 499 "

-می دانم ٬ آدم به تقدیر و سرنوشت ایمان می آورد ." 514 "

-خدا خودش هر مشکلی را چاره می کرد " 594 "

-درک این دنیا سخت تر از آن است که از عهده ما بر بیاید. " 688 "

-خبر ندارد که ما جز خوردن و خندیدن کاری بلد نیستیم . مرد چاق امیدوار بود که شاید بتواند در عوض دست و دلبازی اش نیشگونی از آن ها بگیرد یا بازویی بچلاند. " 700 "

-به هر حال مگر یک زن غیر از ظاهر خوب و خوشنامی چه چیزی می تواند عرضه کند؟  " 703 "

-کسی که زمان را با حسرت و افسوس بگذراند آن را هدر داده است . " 819 "

-پرواز " 834 "

-او پیراهن مخمل قرمزش را از چوب رختی برداشت " 1073 "

-لازم نیست خودت را به خاطر من جر بدهی ٬ بلاخره یک جایی پیدا می کنم. " 1084 "

-تو همیشه مرا متهم می کردی که غیر طبیعی هستم ٬ چون کسی را دوست ندارم . اما حالا که عاشق شده ام داری احساس مرا به یک خطای بزرگ تشبیه می کنی. " 1125 "

-کیت و استیوی به کنار دریاچه رفتند. " 1267 "

 

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||       ||||||||||||||