تبليغاتX
NADIASUN
زندگی با خاطرات و...

عشق - موفقيت - ثروت
زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم .
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 0:56  توسط mbz  | 

حالا که زنده ام

گدایی ژنده پوش و گرسنه به در خانه مردی توانگر رفت و گفت " اگر امروز در برابر خانه ات بمیرم ٬ با من چه می کنی ؟ "

مرد گفت : " تو را کفن می پوشانم و به گور می سپارم . "

گدا گفت : " امروز که زنده ام ٬ به من پیراهن بپوشان و در عوض وقتی که مردم ٬ مرا بی کفن به خاک بسپار! "

مرد توانگر از گفته او به خنده افتاد و به او پیراهنی بخشید.

////////////////

 

دلهای سنگی

درزمان اسکندر مقدونی عارفی زندگی می کرد به نام "دیوژن"

روزی دیوژن دست گدایی به سوی مجسمه ای دراز کرده بود .

 رهگذری از او پرسید : معنی این کار تو چیست ؟

دیوژن پاسخ داد: تمرین می کنم که چگونه با دلهای سنگ روبرو شوم!

///////////////

 

سهم برادری

مردی فقیر و نیازمند به خانه مردی خسیس و ثروتمند رفت و گفت : " پدر من و تو ٬ آدم و حواست . ما با هم برادریم . تو این همه مال و ثروت داری و من فقیر و بی چیزم . وقت آن است که سهم برادرانه من را بدهی ."

مرد خسیس وقتی حرف های او را شنید ٬ به غلام خود گفت : " یک سکه سیاه بیاور و به این بیچاره بده " مرد فقیر با تعجب گفت : چرا در تقسیم سهم ٬ برابری را رعایت نمی کنی ؟ فقط یک سکه سیاه ؟ "

مرد خسیس گفت : " آرام باش و فریاد نزن که اگر برادران دیگر خبردار شوند ٬ همین سکه سیاه هم به تو نمی رسد! "

+ نوشته شده در  85/05/29ساعت 13:35  توسط mbz  | 

راز بهشت و جهنم

 

راهبی پیر کنار جاده نشسته بود ٬ در حالی که چشم هایش را بسته بود و پاهایش را زیر خودش جمع کرده و دستهایش روی سینه به هم قل کرده بود و در تفکری عمیق فرو رفته بود ٬ آرامش او با صدای خشن و طلبکارانه یک جنگجوی سامورایی شکسته شد < پیرمرد به من چیزی در مورد بهشت و جهنم یاد بده >

در آغاز راهب پیر گویی که چیزی نشنیده ٬ پاسخی به فریاد سامورایی نداد ٬ اما اندکی بعد آرام آرام چشمهایش را باز کرد و لبخندی کمرنگ در گوشه لبانش شکل گرفت ٬ به سامورایی که بیصبرانه مقابل او ایستاده بود و با گذشت هر لحظه خشمگین تر می شد نگاه کرد و بلاخره گفت : می خواهی راز بهشت و جهنم را بدانی ؟ تو با این قیافه ژولیده و دستها و پاهایی که سراسر از چرک پوشیده شده ٬ با موهای شانمه نکرده ٬ نفسی ناپاک و شمشیری زنگ زده و به درد نخور ! تو که اینقدر زشت هستی و مادرت لباسهای خنده دار به تو می پوشاند ! تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی!

سامورایی فریادی از خشم کشید و. شمشیرش را از نیام بر کشید و بالی سرش برد ٬ صورتش به رنگ خون شد و رگهای گردنش برآمده شد و آماده شد تا سر پیرمرد را از بدن جدا کند.

درست زمانی که شمشیر را شروع به پایین آوردن کرد راهب پیر به آرامی گفت : < این جهنم است >

کمتر از یک ثانیه ٬ سامرایی در کمال تعجب و با مهربانی و عشق نسبت به این موجود آرام که جرات کرده بود برای دادن درسی به او تا حد مرگ پیش برود بر خشم خود غلبه پیدا کرد . شمشیرش را به دور دستها پرتاب کرد و چشمانش پر از اشک شوق شد .

راهب پیر با همان آرامش گفت : و این بهشت است.

                                                                ندا هنرجو

////////////////////////////////////////////////////

در مجلس کسری سه کس از حکما جمع آمدند:

فیسلوف روم و حکیم هند و بوذرجمهر.

سخن به اینجا رسید که سخت ترین چیزها چیست ؟

رومی گفت : " پیری و سستی با ناداری و تنگدستی "

هندی گفت : " تن بیمار با اندوه بسیار "

بوذرجمهر گفت : " نزدیکی اجل با دوری از حسن عمل "

همه به قول بوذرجمهر رضا دادند و از قول خویش بازآمدند.

                                                 بهارستان- نورالدین عبدالرحمن جامی

 /////////////////////////////////////////////////////////

حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی قدس الله تعالی ٬ بر سر در خانقاه خود نوشته بود:

هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ٬ چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد ٬ البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد.

                                                 نورالعلم – شیخ ابوالحسن خرقانی

 

/////////////////////////////////////////////

هر که ای عزیز ٬ ده خصلت شعار خود سازد ٬ در دنیا و آخرت کار خود سازد:

با حق به صدق – با نفس به قهر – با خلق به انصاف – با بزرگان به خدمت – با خردان به شفقت – با درویشان به سخاوت – با دوستان به نصیحت – با دشمنان به حلم – با جاهلان به خاموشی – با عالمان به تواضع .

دوازده چیزباید تا حق پرستی را شاید :

جود بی حاجت – همت بی آفت – موافقت بی عداوت – دیده با امانت – نشست بی ملامت – گفتن با سلامت – شناخت بی جهالت – حکم راست بی اشارت – نفس بی خیانت – لقمه با صیانت – همت صاف و دل پر هدایت – شب و روز در عبادت – تا کار آخرت گردد کفایت...

                                                   رساله مقولات – خواجه عبدالله انصاری

 ////////////////////////////////////////////

 

تا از خود پرستی فارغ نشوی ٬ خداپرست نتوانی بودن . تا بنده نشوی آزادی نیابی . تا پشت بر هر دو عالم نکنی به آدم و آدمیت نرسی و تا از خود بنگریزی به خود درنرسی.

اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی ٬ مقبول حضرت نشوی و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی ٬ همه نشوی و به جمله راه نیابی و تا فقیر نشوی ٬ غنی نباشی و تا فانی نشوی ٬ باقی نباشی.

                                                      تمهیدات – عین القضاۃ همدانی

+ نوشته شده در  85/04/13ساعت 21:18  توسط mbz  | 

photo : mbz 85.2.15 bisheh dorud

دزد بي مرام.

حكايت ديروزم را براي شما تعريف كنم.

غروب براي گرفتن يك كتاب به كتابفروشي بهمن رفتم و ماشين را كنار پارك گذاشتم . وقتي برگشتم ديدم شيشه سمت راننده را شكستن . باور كنيد رفت و برگشت نيم ساعت نشد . حالا چرا بي مرام ،چون دزدهاي قديم آنقدر انصاف داشتن كه براي يك عينك و 4 تا دونه cd  شيشه ماشين رو نمي شكستن . البته بايد دله دزد باشه و يا معتاد . البته من خودم ناراحت نشدم چون شب قبلش خواب ديدم ماشينم تمامش له شده . خوب اينم يه جورش هست من مي گم قضا و بلا بوده رد شده . البته بگم قبل از عيد هم درست خود اول صبح 29 اسفند شوفاژ آپارتمان را بردن كه براي تعويض آن سهم هر واحد شد 20000 تومان كه دشت عيدي آقا دزدها بود.

به نظرم آنها مقصر نيستن .

به كجا داريم مي رويم حالا نزديك 5 ميليون بيكار داريم . كه تا 4 سال آينده به 8 ميليون نفر مي رسند. 3 ميليون معتاد داريم (البته معتاد تزريقي ) چون معتاد به ترياك من فكر مي كنم به 10 ميليون هم برسد. بالاي 100 هزارنفر مبتلا به بيماري ايدز هستند.(البته آمار رسمي 15000 نفر هست ).

امروز رفتم شيشه ماشين را هم عوض كردم .  40000 تومان هزينه براي يه بسته هروئين!

 

بگذريم نمي خوام با اين حرفا ناراحتتون كنم فقط خواستم بگم بيشتر مواظب باشيد چون من زيادي خوشبين بودم .بريم  سراغ حكايت هاي خوب .

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم.خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من گفتم : اگر وقت داری. خدا گفت : وقت من بی نهایت است ٬ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم : چه چیز بشر ٬ شما را سخت متعجب می سازد/

خدا پاسخ داد: کودکی شان ٬ این که آنها از کودکی شان خسته می شوند  عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتها دوباره آرزو می کنند که کودک باشند.

این که آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند.

این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند بنابراین نه در حال زندگی می کنند و در اینده ٬ این که آنها به گونهای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دستهای خدا دستانم را گرفتند .  برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهی کدام یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت: بیاموزند که نمی توانند کسی را وادارکنند که عاشقشان باشد .

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمت را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را داراست بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

بیاموزند که چگونه احساساتشان را نشان دهند٬ بیاموزند که فقط کافی نیست دیگران را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت : فقط بدانند من اینجا هستم ؟ همیشه...

                                                   نسل برترشماره 19 آبان 83

 ////////////////////////////////////////////////////////////////////////

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک . دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمایش را بست همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ٬ خیانت خود را داخل انبوهی از زباله پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت . همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود چون همه ما می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل هست . وقتی دیوانگی به پایان شمارش رسید عشق پرید ودر بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی اولین نفری را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. همه را پیدا کرد جز عشق . حسادت در گوشش زمزمه کرد عشق در بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستانش با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . آری عشق کور شده بود چون شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند. دیوانگی گفت من چگونه می توانم تو را درمان کنم . عشق گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>

عشق گرانبهاترین گوهر هستی است که هر چه به آسمان نزدیکتر شود بر ارزشش افزوده می گردد.

 

وقتی می توانید بهترین باشید به کمتر از آن قناعت نکنید.

 

I miss you!           magical eyes            

 

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت 23:56  توسط mbz  | 

 

شما خدا هستید؟

در یک بعد از ظهر زمستانی که هوا بسیار سرد بود، پسرک شش هفت ساله ای جلوی ویترین یک مغازه لباس فروشی ایستاده بود. پسرک کفشی به پا نداشت و لباسش هم کهنه پارچه ای بیش نبود. زن جوانی که از کنار مغازه رد می شد ، ناگهان متوجه کودک شد و توانست اشتیاق و حسرت بسیاری را در چشمان رنگ پریده ی کودک بخواند.

زن جوان دست پسرک را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برای پسرک کفش و لباس زمستانی خرید.

وقتی آنها از مغازه بیرون آمدند ، زن خواست از پسرک خدا حافظی کند که پسرک نگاهی سرشار از تحسین و آرامش به زن جوان انداخت و از او پرسید: آیا شما خدا هستید؟

زن جوان ، لبخندی به پسرک زد و گفت : نه پسرم من فقط یکی از بندگان او هستم و سپس خداحافظی کرد و دور شد.

ولی پسرک با خود زمزمه کرد :

من مطمئنم که او یکی از بستگان نزدیک خداوند بود.

                                     

یک چیز بسیار ارزشمند.

زن خردمندی که هر روز به کوهنوردی می رفت ، یک روز سنگ گرانبهایی را در رودخانه پیدا کرد.

فردای آنروز ، زن خردمند به کوهنورد دیگری که بسیار گرسنه بود برخورد کرد . او بلافاصله کیفش را باز کرد تا کمی از غذایش را به کوهنورد بدهد.

مرد گرسنه ، همین که نگاهش به سنگ گرانبها در کیف زن افتاد ، شروع به تحسین و تمجید از سنگ کرد و از زن خردمند تقاضا کرد که آن سنگ را به او بدهد. زن ، بدون کوچکترین مکثی ، سنگ را در آورد و به مرد داد.

مرد کوهنورد ، دوان دوان از کوه پایین آمد . او در آن حال به این فکر می کرد که آینده بسیار خوبی انتظارش را می کشد چرا که خیلی خوب می دانست که ارزش این سنگ به اندازه ای است که می تواند باقیمانده عمرش را به راحتی و بدون کوچکترین نگرانی از مسایل مالی سپری کند.

چند روز بعد از این اتفاق ، مرد کوهنوردبه کوه برگشت تا زن خردمند را ملاقات کند. هنگامی که زن خردمند را دید، بلافاصله سنگ گران قیمت را به او پس داد و گفت : من در این چند روز خیلی فکر کردم . این سنگ ارزش خیلی زیادی دارد و نجات بخش من است . اما آن را به تو برمی گردانم با این شرط که به چیزی با ارزش تر از این سنگ بدهی . تو باید به من بگویی که چه چیزی در تو وجود داشت که باعث شد بدون هیچ تفکر و تاملی این سنگ گران قیمت را به من بدهی؟

 

                                                       ترجمه : لادن نصیری

+ نوشته شده در  84/12/09ساعت 11:18  توسط mbz  |