|
|
|
|
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح رویی میرود کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را " سعدي "
|
||
|
|
|
|
|
پای سرو بوستانی در گل است سرو ما را پای معنی در دل است هر چشمش بر چنان روي اوفتاد طالعش ميمون و فالش مقبل است نیکخواهانم نصیحت میکنند خشت بر دریا زدن بیحاصل است ای برادر ما به گرداب اندریم وان که شنعت میزند بر ساحل است شوق را بر صبر قوت غالب است عقل را با عشق دعوی باطل است نسبت عاشق به غفلت میکنند وان که معشوقی ندارد غافل است دیده باشی تشنه مستعجل به آب؟ جان به جانان همچنان مستعجل است بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ در طریق عشق اول منزل است گر بمیرد طالبی دربند دوست سهل باشد زندگانی مشکل است عاشقی میگفت و خوش خوش میگریست جان بیاساید که جانان قاتل است سعدیا نزدیک رای عاشقان خلق مجنونند و مجنون عاقل است " سعدی"
|
||