|
|
|
|
|
نامه به خدا
نامه به خدا فوئنتس گرگوریو لوپزیه از نویسندگان مکزیکی است که در ایالت ورکروز به دنیا آمده و در میان مردم بومی همان منطقه بزرگ شده است. داستانهای کوتاه بسیاری نوشته است . اوچندین داستان بلندش در سال ۱935 جایزه ملی داستان نویسی وطنش را ربوده است. لحن اگثر آثار وی سرشار از کنایه می باشد. آنچه می خوانید یکی از نوشته های کوتاه اوست که با لحنی لطیف ایمان و باور یک مرد روستایی را به خداوند و یار و. یاور بودن او نشان می دهد. مجید مجیدی از کارگردانان موفق سینمای ایران فیلم کوتاهی به نام " خدا می آید " با اقتباس از این داستان ساخته است. در سرتاسر ده این تنها خانه بر بالای شیب تندی بنا شده بود . از آنجا می شد رودخانه ٬ جایگاه حیوانات و مزرعه غله رسیده را دید که با گلهای لوبیای قرمز خال خالی خبر از محصول خوبی می داد. تنها چیزی که زمین نیاز داشت باران بود ٬ یا دست کم یک رگبار ملایم . لنچو که از این نیاز زمین محبوبش آگاه بود از دمدمای صبح کاری نکرده بود جز اینکه به سمت شمال شرقی آسمان چشم بدوزد : " زن ٬ انشالله که امروز امروز دیگه بارون می گیره !" زن در حال تهیه غذا بود دذ جواب گفت : " اگه خدا بخواد می گیره ! " پسران بزگتر لنچو در مزرعه کار می کردند و کوچکترها جلو خانه سرگرم بازی بودندتا اینکه زن همه را صدا زد" آهای بیایین غذا بخورین " در حتال غذا خوردن بودند که پیش بینی لنچو به حقیقت پیوست و قطره های درشت باران باریدن گرفت. در شمال شرقی آسمان کوههای سترگ ابر دیده می شد که پیش می آمدند. مرد به جستجوی چیزی از اتاق به طویه رفت . البته چیز خاصی احتیاج نداشت بلکه به این بهانه می خواست مطبوعی باران را به روی تنش حس کند. وقتی به اتاق برگشت ٬ گفت : " اینها قطره های باران که نیست ٬ سکه های نقره س که از آسمون می باره . قطره های درشت ده پزویی و کوچکترها یک پزوییند." با اطمینان خاطر ٬ مزرعه رسیده را با گلهای لوبیا قرمزش برانداز کرد که پرده باران سراسرش را می پوشاند. اما ناگهان بادی شدید وزیدن گرفت . باران به تگرگ سنگینی بدل شد . لنچو درست تشبیه کرده بود ٬ آنها واقعا به سکه های نقره شبیه بودند! بچه ها به میان باران می دویدند تا مرواریدهای یخ زده را جمع کنند. مرد باخاطری آزرده گفت : " خیلی داره بد می شه ! امیدوارم هر چه زودتر رد بشه ! " اما توفان با آن زودی که فکر می کرد سپری نشد.یک ساعت تمام تگرگ به روی بام خانه٬ دامنه دشت و سرتاسر ده بارید.مزرعه سفید شده بود٬ گویی به روی آن نمک پاشیده اند.حتی یک برگ هم به روی درختان باقی نمانده بود .محصول غله به کلی خراب شده بود.ساقه های لوبیای قرمز هم گلهاشان را از دست داده بودند.روح لنچو سرشار از اندوه بود.طوفان که گذشت به وسط مزرعه رفت و به پسرانش گفت:"اگه آفت ملخ بود بیش از این چیز به جا می گذاشت.بد مصب تگرگه هیچ چیز به جا نگذاشته.امسال از غله و بنشن خبری نیست."و زمزمه کرد: "آن شب اندوه بار شبی بود٬ همه کارهای ما برای هیچ بود٬ امسال همه گرسنه ایم٬ کسی نیست به فکر ما." اما در قلب همه کسانی که در آن خانه تنها ٬ در وسط ده زندگی می کردند٬ جرقه امیدی فروزان بود ٬ جرقه امید به خدا. لنچو با خود فکر می کرد:" نگران نباش ٬ حتی اگر میبینی که همه هستی ات به باد رفته باز هم به یاد آورکه کسی تا به حال از گرسنگی نمرده است."او سراسر شب به فکر این امید بود٬ امید به خدا٬ خدایی که ناظر بر همه چیز است٬ حتی به آنچه که در ژرفنای ضمیر فرد می گذرد. لنچو همچون گاو نری قوی بود و شبیه حیوان در مزرعه کار می کرد . کمی هم سواد خواندن و نوشتن داشت.سحرگاه روز یکشنبه از خواب بیدار شدو با این اعتقاد که روح حمایت کننده ای وجود دارد نوشتن نامه عجیبی را آغاز کرد ٬ نامه ای به خدا با این مضمون: "خداوندا!اگر تو به من کمک نکنی امسال با خانواده ام گرسنه خواهیم ماند. من احتیاج به صد پزو دارم تا مزرعه را دوباره بکارم و تا به دست آمدن محصول بتوانم به زندگی ادامه بدهم.زیرا توفان و تگرگ..." و روی پاکت نوشت : به دست خدا برسد. نامه را در پاکت گذاشت و با اینکه هنوز ناراحت بود برای پست کردن نامه راهی شهر شد. در اداره پست تمری به روی پاکت چسباند و آن را داخل صندوق انداخت. یکی از کارمندان پست که هم پستچی بود و هم در اداره کار میکرد با دیدن آن نامه ٬ در حاله که از ته دل می خندید ٬ نامه ای را که برای خدا پست شده بود به رییس اداره نشان داد.پستچی هرچه نگاه کرد آدرس خدا را در روی پاکت ندید. رییس پست که مرد چاق و در عین حال مهربانی بود با دیدن پاکت به خنده افتاد.اما زود حالت جدی به خود گرفت ٬ نامه را به روی میز انداخت و گفت:"چه ایمانی ! کاش من هم ایمان مردی را داشتم که این نامه را نوشته. کاش من هم مثل او اعتقادم خالص بود . به آنچه که می کند اطمینان دارد تا آنجا که باب مکاتبه با خدا را گشوده است ." رئیس پست بر آن شد تا به نامه پاسخ دهد. نامه را که باز کرد متوجه شد که برای پلسخ دادن به ان سوای قلم و کاغذ به چیز دیگری هم نیاز است و آن مبلغ صد پزو پول است. رئیس چند پزو از کارمندش گرفت ٬ چندتایی از دوستانش به عنوان صدقه جمع آوری کردو مبلغی هم خودش روی آن گذاشت. بلاخره هرچه کرد نتوانست صد پزو جور کندو تنها موفق به تهیه مقداری از آن پول شد. پول را در پاکتی گذاشت . با یک نامه که روی آنها فقط یک کلمه نوشته شده بود: " خدا " و روی پاکت هم آدرس لنچو را نوشت. یکشنبه بعد بعد لنچو کمی زودتر از معمول به پستخانه رفت تا از پاسخ نامه اش خبر بگیرد. پستچی دم در اداره نامه را به او داد. رئیس پست نیز از پشت پنجره اتاق کارش ناظر عمل خیری بود که انجام داده بود. لنچو با دیدن پول در پاکت هیچ واکنشی که حاکی از تعجب باشد نشان نداد و شروع کرد به شمردن و در همان حال فکر کرد که البته هرگز اشتباه نمی کند و می داند که لنچو چه مبلغ درخواست کرده . ناگهان لنچو به جلو میز رفت و درخواست کاغذ و قلم کرد ٬ با ابروی چین خورده که نشان از آوردن عقایدش به روی کاغذ بود٬ شروع کرد به نوشتن . نامه را به پایان رساند تمبری خرید و به روی پاکت چسباند. همان موقع که پاکت به صندوق انداخته شد٬ رئیس پست آن را برداشت ٬ باز کرد و چنین خواند: " خدایا ! از مقدار پولی که درخواست کرده بودم تنها هفتاد پزو به دست من رسید. از آنجایی که من برای ادامه زندگی به این پول احتیاج مبرم دارم خواهش می کنم بقیه آنرا هم بفرست . اما راستی از طریق پست نفرست چون کارمندان پست دست چسبانکی دارند! " ترجمه : م سجودی روزنامه كار و كارگر - ۴ آبان ۱۳۷۸ |
||
|
|
|
|
|
صعود به قله اشترانکوه و دیدار از دریاچه گهر
اشترانکوه – دریاچه گهر بعد از چند سال که دوست داشتم به قله اشترانکوه بروم و هر دفعه مصادف می شد با امتحانات پایان ترم ویا مریض بودن خودم بلاخره هفته گذشته با اتفاق بچه های گروه به قله اشترانکوه صعود کردم . البته یه مقدار اذیت شدیم چون برای رفتن به دریاچه گهر از مسیر قله استفاده کردیم . اشترانکوه دارای قلل متعدد چندی است که عبارتند از کولورید – کوله لایو – سن بران – گل گل - پل پازن پیر – تخت شاه – فیال سون – میرزایی – کوله جنون و همایون. مهمترین آن سن بران با 4150 و گل گل 4050 متر برای رفتن به قله اشترانکوه به روستای تیون واقع در شهرستان دورود در استان لرستان می رویم. البته ما دیر رسیدیم و نتونستیم روز اول به جانپناه چال کبود برسیم. ساعت 16.30 از روستای تیون مسیر را در میان تپه ماهورها از راه پاکوپ روشنی ادامه دادیم تا ساعت 19 45 دقیقه به پناهگاه سنگی چشمه گل گل رسیدیم. شب در پناهگاه استراحت کردیم و ساعت 5 صبح در شیب تند سربالایی فراز پناهگاه راهمان را به سوی جانپناه چال کبود ادامه دادیم که ساعت 8و45 دقیقه به جانپناه رسیدیم . منظره چال کبود که در دو سویش گل گل و سن بران و یخچالهای بزرگ دیده می شود خاطره ای جاودانی را در ذهن ما و کوهنوردان حک می کند . من یاد 6 کوهنورد عزیز افتادم که سال گذشته در این مکان جان خود را از دست داده بودند . البته برف امسال زیاد بود و ما چون می خواستیم از قله به دریاچه برویم تصیم گرفتیم به جای سن بران به قله گل گل رفته و بجای حرکت در مسیر یال از دامنه برفی عبور کنیم. ساعت 9.15 از جانپناه به سمت گل گل از دامنه برفی حرکت کردیم و با حمایت طناب و ئرست کردن پله در مسیر خود را تا ساعت 1 یک بعد از ظهر به بالا رساندیم . دیدن دریاچه از آن بالا و مناظر اطراف خستگی را از تن مان در آورد . بهترین برنامه آن است که فقط به قله صعود کرد نه مثل ما که مجبور بودیم همه کوله هایمان را تا بالا با خودمان بیاوریم و سپس پایین برویم. ساعت 13.20 دقیقه به سمت پایین حرکت کردیم مسیری پر برف که باز مجبور شدیم با حمایت طناب پایین برویم بعد از تمام شدن برفها رسیدیم به مسیری که شن اسکی بود و باشیب زیاد که فشار زیادی به ما آورد . ساعت 17.45 به آبشار رسیدیم بعد از کمی استراحت به حرکت خودمان ادامه دادیم که ساعت 19 20 دیقه به دریاچه رسیدیم . البته هوا داشت تاریک می شد و تا ما جابجا شدیم کاملا تاریک شد. البته ما 14 نفر بودیم که 4 نفر از بچه ها روز قبل از مسیر روستای درب آستانه که مسیر اصلی دریاچه هست به دریاچه آمده و چادرها را برپا کرده بودند. صبح اطراف دریاچه گشتی زدیم . واقعا زیباست جای شما خالی . منطقه ای زیبا و بکر با چشم اندازی دلنواز که فقط باید از نزدیک دید . عکس هایی که گرفتم نمی تواند بیانگر همه زیبایی آن باشد. دریاچه گهر بزرگ در ارتفاع 2400 متری در دامنه کوههای اشترانکوه قرار دارد طول آن 2500 متر و عرض آن بطور متوسط 500 متر و عمق آن در عمق ترین جا 28 متر می باشد و گهر کوچک طول آن 150 متر هست .اطراف دریاچه را بید زارها و بوته های فراوان احاطه کرده است . اطراف دریاچه گشتیم بچه ها شنا کردند و منم مشغول گرفتن عکس و فیلم شدم. ساعت 10.30 جمع جور کردیم و شروع به برگشتن کردیم تا ساعت 11.30 به چشمه آب سفید رسیدیم چه گوارا و لذت بخش کمی استراحت کردیم . ساعت 12.20 به چشمه دوم رسیدیم و ناهار را آنجا خوردیم . ساعت 14 حرکت کردیم و ساعت 17.20 رسیدیم که محل پارک ملشین هاست. ساعت 18.10 به دورود رسیدیم.
یکی کوه بود نامش البرز کوه که خیلی بلند است و دور از گروه هزاران چشه دارد کوه الوند نمی ارزد آبی از دماوند هوای اشترانکوه و دشت تیون مرا خوشتر آید ز کل جهان
اگردوست داشتید عکس های بیشتری از صعود به اشترنکوه و دریاچه زیبای گهر ببینید لطفا چشمان جادویی راکلیک کنید.
|
||
|
|
|
|
|
عاشقم من عاشق بي قرارم آرزويي جز تو در سر ندارم
من به لبخندي از تو خرسندم مهر تو اي مه آرزومندم بر تو پايبندم از تو وفا خواهم من زخدا خواهم تا به تو پيوستم از همه گسستم بر تو فدا سازم جان
|
||
|
|
|
|
|
قطره ای از یک کتاب را با رمان 3 جلدی " دریاچه شیشه ای " شروع می کنیم .لازم به توضیح هست که شاید یکسری از جملات ابتدا به ساکن جالب نباشند . دلیل آن می تواند این باشد که شما جملات قبلی را نمی دانید و آن جملات به تنهایی نمی توانند آن حسی را که من موقع خواندن کتاب داشتم به شما انتقال دهند. در هر صورت این جملات حین خواندن کتاب برای من جالب بوده و طبق عادت آنها را علامت زده ام ( های لایت کرده ام ) و دلیلی بر خوب خودن آنها نیست ولی برای شما نقل می کنم انشالله که مقبول افتد. نام کتاب : دریاچه شیشه ای نویسنده : مائیو بنچی مترجم : قدسی گلریز نانشر : نشر روزگار 1377 ////////////////////////////////////////////// -خواهر مادلین به خدای یگانه معتقد بود و اهمیت نمی داد که انسان اعتقادات و خواسته هایش را چگونه تفسیر کند ." 22 " -شربت عشق بفروشد " 31 " -مردم همواره در معرض خطر قرار داشتنداما برای مقابله با آن تلاش نمی کردند. " 42 " -انسان در فکرش به خیلی جاها می رود و هیچ کس نمی تواند او را تعقیب کند " 66 " -تا مجبور نباشی کاری را انجام بدهی فقط به این دلیل که کار دیگری وجود ندارد که بکنی " 84 " -هیچ گاه با اطمینان کامل داوری نکنید. " 92 " -هرگز کسی نمی داند در قلب یک گناهکار چه می گذرد. " 92 " -به قدری روحش لطیف و دوست داشتنی است که من همواره دیدارش را سعادت می دانم . او قلب یک شاعر را دارد و عاشق زیبایی است... " 104 " -هر چیز پاکی که به آزادی اعتقاد داشته باشد ٬ روزی بلاخره خواهد رفت " 119 " -شاید برای این منطقه زیادی زیبا بود. " 186 " -مردم خیلی زود فراموش خواهند کرد٬ همانطور که طفتن دیگران را فراموش کرده بودند . " 203 " -به اندازه کافی واقع بین بود و می دانست که قادر نیست جلو تقدیر را بگیرد. " 214 " -وقتی خوشحال هستی فکر می کنی خدا تمام چیزهای خوب را برای تو خواسته و وقتی ناراحت هستی ٬ افسرده و عبوس می شوی و فکر می کنی که او ما را تنبیه کرده است." 224 گ -مهم این بود که مشکلات را تشخیص می دادند و می پذیرفتند. " 227 " -ما اغلب حرف های مهم مان را بازگو نمی کنیم ٬ فقط حرف های احمقانه می زنیم ." 300 " -حد انسان آسمان است و باید پله های ترقی را پیمود و به آسمان رسید. " 323 " Kil Kenny- معروف است که گربه های کیل کنی دو تا بودند که آنقدر با هم می جنگیدند و گوشت بدن یگدیگر را می کندند تا فقط دمشان باقی می ماند." 345 " -زندگی در جهان واقعیت و جهان رویا مانند دو خط موازی است که هرگز با یگدیگر تلاقی نمی کنند و با هم در نمی آمیزند." 435 " -قسمت های کوهستانی را ترجیح می داد و دره زیبایی پیدا کرده بود که از ان جا منظره بدیع کوهستان در دور -دست ها دیده می شد و دریاچه فقط به شکل باریک پیدا بود . " 483 " -اما فقط خواسته ای را اجابت می کند که صلاح بداند. " 490 " -به گمانم بهتر است دست به دامن پروردگار بشوم و از او بخواهم خودش کارها را درست کند." 499 " -می دانم ٬ آدم به تقدیر و سرنوشت ایمان می آورد ." 514 " -خدا خودش هر مشکلی را چاره می کرد " 594 " -درک این دنیا سخت تر از آن است که از عهده ما بر بیاید. " 688 " -خبر ندارد که ما جز خوردن و خندیدن کاری بلد نیستیم . مرد چاق امیدوار بود که شاید بتواند در عوض دست و دلبازی اش نیشگونی از آن ها بگیرد یا بازویی بچلاند. " 700 " -به هر حال مگر یک زن غیر از ظاهر خوب و خوشنامی چه چیزی می تواند عرضه کند؟ " 703 " -کسی که زمان را با حسرت و افسوس بگذراند آن را هدر داده است . " 819 " -پرواز " 834 " -او پیراهن مخمل قرمزش را از چوب رختی برداشت " 1073 " -لازم نیست خودت را به خاطر من جر بدهی ٬ بلاخره یک جایی پیدا می کنم. " 1084 " -تو همیشه مرا متهم می کردی که غیر طبیعی هستم ٬ چون کسی را دوست ندارم . اما حالا که عاشق شده ام داری احساس مرا به یک خطای بزرگ تشبیه می کنی. " 1125 " -کیت و استیوی به کنار دریاچه رفتند. " 1267 "
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| مرا عاقبت رسوا و بي پروا تو كردي |
||
|
|
|
|
|
خيلي خوشحالم امروز خيلي خوشحالم هرچند فقط برای امروز باشد. همه دلتنگي ها و غصه ها با لحظه اي ديدار كمرنگ مي شود و روح براي لحظه اي كوتاه جان مي گيرد . اما افسوس كه كوتاه و ... خدايا شكر براي همين لحظه ها. شايد...
يك روز شايد يك روز كه آفتاب گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي كند در يك غريو تند و باراني در يك نسيم نوازشگر بهار يك روز شايد همراه پرواز پرستوي عاشق واژه لبخند به سرزمين سوخته من باز گردد.
|
||
|
|
|
|
|
خیلی ها به زندگی آینده در دنیایی دیگر اعتقاد داریم . آیا شما به زندگی در گذشته هم معتقد هستید؟ اگر فکر می کنید اعتقاد دارید و دوست دارید بدانید در گذشته مرد بودید یا زن و در کجای کره زمین و در چه سالی زندگی می کردید و چه شغلی داشتید و به چیزهایی علاقه مند بودید.می توانید لینک زیر را کلیک کنید و تاریخ تولد خود را به میلادی وارد نمایید . تا جواب راببینید شاید مثل من تعجب کنید! اگر شما هم تعجب کردید . نظر خود را بگویید !!!!!!!! سعی کنید تاریخ تولد میلادی خود را دقیق و صحیح وارد کنید. ماه را بصورت عددی و سال را بطور کامل وارد کنید. ۸ آبان ۱۳۶۲ می شود. ۱۹۸۳ ۱۰ ۳۰ |
||
|
|
|
|
|
خرمشهر آزاد شد فکر می کنم یکی از زیباترین جمله هایی که در تاریخ ایران ثبت شده این جمله باشد. این جمله خیلی معانی با خود دارد . پیروزی ایران بر دشمنی دیگر . و... شور وهیجانی وصف ناشدنی در مردم ایجاد شد . دست هاشان را به علامت به سكوت خواندن ديگران، بالا آوردند. نفس ها باز هم در سينه حبس شد. "شنوندگان عزيز توجه فرماييد... خرمشهر... شهر خون آزاد شد" مقاومت ٬ رشادتها و دلیری مردم وریختن خون هزاران عزیز باعث شد تا این جمله بوجود بیاید. روزی که دیگر تکرار نشد. آیا جنگ چیز خوبیست؟ مسلما همه می گوییم نه ولی از زمانی که انسان بوجود آمده چه درست و چه نادرست جنگ وجود داشته . جنگهایی که مسبب آنها آدمهایی احمق و نادان بودند که فکر می کردند خیلی می دانند. در هرصورت زمانی شما ناخواسته وارد یک جنگ می شوید ویا به اصطلاح جنگ به شما تحمیل می شود . خوب چاره ای جز مقاومت ندارید . اینکه جنگ چرا به ایران تحمیل شد و چرا بعد از پیروزی مسلم ایران در خرمشهر ادامه پیدا کرد . سوالیست که به سادگی نمی توان به آن پاسخ داد . همه اطلاعات ما صوری و ظاهریست به همین دلیل قضاوت کردن در این مورد کار ما نیست و آنرا باید کارشناسان مربوطه وتاریخ پاسخ بگویند. ولی آنچه مسلم است با دستور مستقیم صدام (نادان ) بيش از ۱۰۰ هواپيماى عراقى در ساعت ۱۴ روز ۳۱ شهريورسال 59 با عبور از مرزهاى ايران از ۴ فرودگاه اصلى، ۱۹ شهر ايران را مورد هجوم قرار دادند. صدام جنگی را به ایران تحمیل کرد که که در نهایت باعث نابودی خودش و ملت عراق شد. مقاومت دلیرانه فرزندان ایران خواب و رویای صدام را به کابوسی تلخ تبدیل کردند تا برگی دیگر از قدرت ایمان و روح ایرانی را به جهانیان ثابت کنند . ایرانی که به واقع در مقابل تمام دنیا مقاومت کرد . 23 کشور بطور مستقیم به صدام کمک کردند حتی بعضی از انها سربازان خود را فرستاده بودند. ایرانیان با کمترین امکانات در مقابل تمام جنگ افزار های آنها ایستادند تا ثابت کنند اگر ایرانی بخواهد از دین و ایمان و کشورش محافظت کند اینکار را خواهد کرد . اگر بخواهند! دشمن فکر می کرد که ایران ضعیف هست و هیچگونه مقاومتی نخواهد کرد ولی نمی دانست و صدام به دنیا گفت . تو گفتی که اینان لختی فرو مایه اند و ز گردن کشان کمترین پایه اند کنون تیر ایشان با نیزه یکیست ٬ دل شیر در چنگ او اندکیست " فردوسی کبیر " آره نمی دونست که بچه های بسیجی ما دلشون مثل شیر می مونه و گرنه غلط می کرد به ایران تجاوز کند. بالاخره بعد از 8 سال جنگ تمام شد. نتایج جنگ . آیا می توان نتیجه ای از جنگها گرفت!؟ ضرر و زیان غیر مستقیم که هیچ ولی خسارات و نتیجه ظاهری جنگ 2887 روزه ایران و عراق: شهادت بیش از 330 هزار نفرایرانی و کشته شدن 380 هزار عراقی . و هزاران جانباز. از بین رفتن بیش از 1000 میلیارد دلار منابع مادی . ( درامد 20 سال فروش نفت ایران به قیمت حال حاضر و 50 سال در همان زمان جنگ ) از دست دادن 8 سال سال زمان سازندگی و... ولی یک نتیجه خوب برای ایران داشت و آن اینکه به دنیا ثابت کرد ایرانی با مابقی دنیا فرق دارد. در مورد ما بسادگی نمی توانند فکر کنند . همین باعث شده که آمریکا غلط هایی که در جای دیگری می کند در ایران نتواندانجام دهد. مثلا با اونی که در اتاق هایی با درهای باز فکر کردند و به افغانستان و عراق حمله کردند . حتی در پشت درهای بسته نتوانند در مورد ایران اینطور تصمیم بگیرند. خوب اينها را مديون رشادتها و شهادتهاي جوانان ايراني هستيم. اينكه چقدر آنها به آرمانهايشان رسيدند و يا هنوز با آنها فاصله داريم زياد نبايد ما را در اصل قضيه مردد كند و آن اينكه يادمان باشد. خودي وغير خودي‘ موافق ‘منتقد هركه هستيم به خاطر شهدا بايد احترام خانواده هاي شهدا را داشته باشيم وهميشه به ياد جانبازان عزيز باشيم. چون ما آدما فراموشكار هستيم و خيلي چيزهارا زود از ياد مي بريم ولی حواسمان خیلی باید جمع باشد . مسئله مسئله پول و قدرت هست و آنچه مسلم هست اینکه آمریکا برای تامین منافع خودش و رسیدن به اهداف از قبل برنامه ریزی شده اگر لازم باشد وچاره و هیچ گزینه دیگری نداشته باشد در هر کجای دنیا به جنگ متوسل خواهد شد . حتی جنگی برعلیه ایران .(البته نظر شخصی است و هیچ دلیل و لزومی به صحت آن نیست ) درطول 6 سال جنگ دوم جهانی حدود 50 میلیون نفر کشته شدند.که 26 میلیون آن فقط از روسیه بود. به این آمار خوب توجه کنید. هر سال نزدیک به 20 میلیون نفر بر اثر گرسنگی در دنیا جان خود را از دست می دهند. امیدوارم که ایرانی داخل این آمار نباشد! هزاران نفر هرساله بر اثر بیماری ایدز می میرند. و..... سال گذشته در ایران 27 هزار نفر بر اثر تصادفات رانندگی کشته شده اند.که امسال قراره به 30 هزار نفر برسد. یعنی هنوز جنگ ادامه دارد .( نزدیک به آمار شهدای جنگ ). این جنگ جنگ خاموش و پنهانیست . جنگی آرام که آنرا نمی بینیم . باید سعی کنیم در این جنگ بازنده نباشیم . جنگ دانایی و علم . جنگ فرهنگ و توسعه اجتمایی و ... این جنگ ٬جنگ اقتصاد هست
. |
||